سلام به همگی خواستم آپ کنم اما دیدم دستهام خالیه! خالی تراز همیشه..! ازقدیما تا حالا هروقت که حال خوشی نداشته باشم یا از دنیا و مافیهاش! گریزان و یا دلخور باشم زود به دامان فیلمهای مورد علاقه ام پناه میبرم و با دیالوگهاش ارتباط برقرار میکنم. زمانیکه هنوز از vcd خبری نبود من بودم و ویدیویی و فیلم قیصر و البته گوزنهای مسعودکیمیایی با بازیهای درخشان بهروز وثوقیاز فیلمهای پس از انقلاب هم آژانس شیشه ای!.بحدی که همین الانم تا سیمای میلی! تکرار صدباره اش را میذاره بازم میشینم و انگار بار اوله میبینم ! با دقت تماشا کرده و حتی مثل بار اول یکی دوجا که حاج کاظم شروع به قصه گویی میکنه اشک توچشمام جمع میشه..اما یکی دوروزه سخت دلم هوای فیلم"بادستهای خالی"اثر ابوالقاسم طالبی و بازی زیبای مرحوم خسروشکیبایی و مریلا زارعی را کرده.!.حتما اولین فرصت باید بگیرم و بذارم تو آرشیو شخصی خودم..این قسمت از دیالوگ و یا بهتر"مونولوگ دستهای خالی که مریلا زارعی در زندان جشن تولدبیست و چهارسالگیشو میگیره ! با نهایت احترام ،تقدیم به شما: |
عین مراسم شب اعدامه، مگه نه؟ با این شمع به دنیا اومدم. (نه، یه ساله شدم) مامان! یادته میگفتی:دومین سال تولدم خرمشهر آزاد شد؟(خرداد شصت ویک) دو، سه، چهار. . . بابام میاومد، اما هیچوقت نبود. شش، هفت، هشت، نه . . . (جشن تکلیف گرفتیم) بابا دیگه نیومد. گفتی، گفتی: «دشمن میخواسته کرمونشاه رو بگیره؛ بابات اسیر شده دخترم (اسم عملیاتش چی بود؟ ها؟ آها . . . خودم میگم. :«عملیات مرصاد») ولی. . . کرمونشاه که از خونۀ ما خیلی دور بود. گفتی:«میاد.تو درس بخون، میاد. بابات میاد. . خانوم مهندش شو، میاد»(باشه) یازده، دوازده، سیزده، چهاره، پونزده، شونزده، هفده. اُسرا اومدند، اما بابای من نیومد. بعضی دوستای بابا اومدند یه چیزایی گفتند.(مامان سوخت،من آتیش گرفتم) مامان یادته؟ دانشگاه قبول شدم. چه ذوقی کردی! بابا!..اصلا نمیدونست گریه کنه یا بخنده؟ هفده (نه هفده رو شمرده بودم) هیجده، نوزده، بیست، بیست و یک، بیست و دو، بیست و سه بالاخره بابا اومد. منم . .منم فوق لیسانس گرفتم.(نه...خاموش شدم) تولدم مبارک! دست بزنید! بابا، وای. . .، بابا نیگا کن! مورچههه رو نیگا! میدونی که مورچه دویست سال عمر میکنه؟ (اگه . . البته . . . اعدام نشه) بابای من، بابا قوز نمیکنم. به خدا قوز نمیکنم. ببین! (چرا اینجوری میکنی؟ قول میدم) ببین قول میدم که صاف و محکم بایستم. اینطوری. یعنی قول میدم یه طوری..همچین راست، سرم بیفته تو گردی...طنابِ...دار قول میدم آبروتو نبرم بابا. قوز نمیکنم. قوز نمیکنم بابا . . . پانویس: بینظیر خانم مریلا زارعی است،و من تاریخ جنگ ایران و عراق، و بعد از جنگ تا سقوط صدام را در این مونولوگ گفتهام بیآنکه کسی حس کند دارم این را میگویم.» |
خدا رحمت کنه هنرمندتوانا مرحوم خسروشکیبایی را
درگذشت مرحوم حسین باغی دوبلورقدیمی سینمای ایران را هم تسلیت میگم
ببار ای برف..ببار ای برف سنگین بر مزارش
زنده باشید و سلامت تابعدیاعلی مدد