سلام؛حقیقتش فکر نمیکردم نوشتن از خود و نقبی به خاطرات زدن میتونه مورد توجه بخشی
ازنسل سوم باشه ویا بهتر بگم مورد توجه نسل سومی هایی که اینجا همیشه لطف و حضور
دارند.بر آن شدم بخاطر اینکه پست قبلی و خاطرات تلخش را اگر فراموش نمیکنم ؛
لااقل بخاطر تغییرذائقه ء دوستان؛خاطره طنز گونه و واقعی دیگه ای را نقل کنم!
امید که کمافی السابق مورد اقبال و توجه تون واقع گردد
زمان: اول بهمن ۱۳۶۴
مکان:ترمینال مسافربری جنوب(خزانه فرح آباد) بخارایی فعلی!!
همیشه وقت رفتن به منطقه راضی نمیشدم کسی دنبالم بیاد و همون
دم درخونه خداحافظی میکردماما بار آخر؛خدا رحمت کنه جمیع اموات را؛
از پس برادرم بر نیومدم و برای بدرقه تا ترمینال همراهم اومد.
وقت خداحافظی بهش گفتم:اهل خونه و بخصوص مادرمون را آمادهء
شنیدن خبرهای ناگوار کن!! گفت: برو چرت نگو دم آخری!
گفتم: ازمن گفتن بود! غیبگو هم نیستم اما اوضاع منطقه و بروبیا های
غیرعادی نشون از این میده که عملیاتی بزرگ در راهه و مطمئنم که این
تو بمیری از اوناش نیست و محاله سالم برگردمحالا تو فکر کن دارم
خودمو لوس میکنم!.اما از عمق نگاهش فهمیدم که حرفمو باورکرده؛
چون خودش هم حدود دوسال درمنطقه کردستان خدمت کرده و در واقع
در دوجبهه جنگیده بود هم با متجاوزین عراقی و هم با کردهای کوموله و
دمکرات که ازفرصت استفاده کرده و خواستار تجزیه ایران و ایجاد
کشوری بنام کردستان! بودند .
بگذریم..جملات آخرم را تعمدی وقتی گفتم که اتوبوس درحال حرکت بود!
چون میترسیدم بغضم را ببینه!.همیشه همینطور بودم.خب آدمیزاده دیگه!!
اصلاْ هم باکی ندارم بگم که روزاولی که رفتم منطقه جنگی باشنیدن صدای
انفجار توپ دشمن تموم سرتاپام به لرزه افتاد!.البته ترس ِذاتی نبود.!.
میشه گفت:اکتسابی بود چون بادیدن ترس دیگران میترسیدیم و با دیدن
چهره بشاش دوستان؛ حتی حاضر میشدیم داوطلب بشیم برای گشتی
شناسایی.!!. دردسرتون ندم ! رسیدم اهواز و از اونجا هم راهی آبادان؛
مقر استراحتگاه گردان شدم.اون روزآ هرکی از مرخصی برمیگشت با خودش
تعدادی مجله و بخصوص جدول میاورد تا درمواقع بیکاری وقتمون را باهاش پر
میکردیم.!این مجله ها سنگر به سنگر میگشت بصورتی که صاحب مجله
بعداز یک هفته؛دیگه نمیدونست کدوم سنگر را بگرده تا گیرش بیاره!!.
قرار هم این بودکه هیچ کسی حق نداره جدولها را با خودکار حل کنه!.
بارها شده بود که خودم یه جدول را سه چهاربار حل کرده و پاکش کرده
بودم!!. یه روز از سر بیکاری شروع کردم به خوندن مطلبی در مجلهء
دانستنیها که برام جالب بود: نوشته بودکه در آینده چون کره زمین جای
کافی گیر نمیاد (قریب به مضمون)لذا امریکاییها دارن رو پروژه ای کار میکنند
تا در کره مریخ گورستانی بسازند و امواتشون را انتقال بدن به اونجا!
پیش خودم گفتم:چه شود اون دوره و زمونه؟؟!!!
یه فاتحه اهل قبور برا مردم میلیونها دلار خرج برمیداره
روزها گذشت تا اینکه در منطقه آماده باش دادند و پس از چندین روز
عملیات افتخار آفرین والفجرهشت با پیروزی کامل به اتمام رسید.
قبل از عملیات؛گروهان رابه خط کردند و بعداز توجیه عملیات؛به همگی
کارتهایی دادندو گفتند:مشخصات کامل تون را بنویسید و همراهتون باشه؛
تا اگر شهید یا مجروح شدید؛ از این طریق بشه شناسایی تون کرد.!
یادش بخیر رفتم سراغ دوستی اصفهانی ام که داشت کارتش را
تکمیل میکرد.دقت کردم دیدم محل دفن را امامزاده ای نوشته بود
که الان اسمش یادم نیست!.ازش پرسیدم جریان این امامزاده چیه؟
گفت:روبروی خونه مونه و خیلی دوست دارم اگه شهید شدم اونجا
دفنم کنند.خدا رحمتش کنه.نمیدونم آخر اونجا دفن شد یانه؟!.
ولی شهید شدنش را به چشم خودم دیدم..
انشاالله بشرط بقای عمر بعدها درهمین رابطه مینویسم.
خلاصه!.هرکی هرجا را که دوست داشت؛از پیش برا خودش رزرو کرد
بچه ها گیر داده بودن به من که ؛تو مشخصات همه را خوندی!! خب کارت
خودت را بده ببینیم چی نوشتی؟!.ازاونجا که بین دوستان چیزی بنام
محرمانه وخصوصی وجود نداشت!کارتم را دادم بهشون بخونند!.
با خوندنش دیدم هرکی یه چیز نثارم کرد!!
همون دوست اصفهانی گفت: این دم آخری نمیخو ای جدی باشی؟!
گفتم:مگه شوخی دارم با کسی؟!.خب مطمئنم شهید نمیشم و فوقش
مجروح میشم.نمیدونم چرا هیچ وقت به این باور نرسیدم و یا اینکه سعادت
شهادت را نداشتم؟!!.بالاخره اینکه عملیات تموم شدو همونطورکه توپست
قبلی نوشتم در سحرگاه روز۴فروردین ۶۵مجروح شدم و بعداز چندین روز
اومدم اهواز و بعد بیمارستان امین اصفهان وبعد از تعطیلات نوروزی که به
خانواده خبر دادم ! به بیمارستان شهیدچمران تهران منتقل شدم
اون روزآ کار همه اهل خونه شده بود اینکه یه سربیان ملاقاتیم..بصورتیکه
یادمه برا بازی دوتیم فوتبال قرمز و آبی به همه گفتم:دکترممنوع الملاقاتم
کردهاونا هم باور نکردن.!.مجبور شدم روز بازی از تخت به هزار زحمت بلند
بشم و برم آسایشگاه دژبانی که زیرزمین بیمارستان بود و با خیال راحت
نشستم فوتبالمو دیدمو سرحال از برد سه هیچ قرمزها
اومدم بالا که دیدم مادرم کنار تختم منتظر نشسته!!!
۱۶ فروردین بودکه برادرم اومد ملاقاتی و دیدم با اخم و تخم!
نامه ای را انداخت رو تختم و گفت بیا.اینم وصیت نامه ت!!
خودم زودتر ازنامه رسیده بودم به مقصدنامه را که بازکردم
کارت شناسایی و تشخیص هویتم را دیدم که نوشته بود:
نام و نام خانوادگی: غزل قاصدک
ساکن: تهران..تهرانپارس..(بقیه شم گفتن نگید!!)
گروه خونی : A+ آ مثبت
یگان : گروهان ادوات ازگردان۱۷۱ تیپ ۳ لشگر۲۱ حمزه
درصورت شهادت محل دفن را مشخص کنید: کره مریخ
ضمن تشکر از دوست تنهایی ها.! از این شعر خوشم اومد گفتم به عنوان حسن ختام بذارم
نتوان گفت که این قافله با ایمانند خسته و خفته از این خیر جدا می ماند
این ره این نیست که از خاطره اش یاد کنی این سفر همره تاریخ بجا می ماند
دانه و دام در آن راه فراوان ؛ اما مرغ دل سیر ز هر دام؛ رها می ماند
می رسیم آخر و افسانه ی وا ماندن ماهمچو داغی بدل حادثه ها می ماند
بی صداتر ز سکوتیم ولی گاه خروشنعره ی ماست که در گوش شما می ماند
بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ی مامرد باهر چه ستم ؛ هر چه بلا می ماند
زنده باشید و سلامت..تا بعد..یاعلی مدد.
دیگه کامنت دونیت ترکید...
به دادش برس....
اومدم بگم بیادتون هستم....
شاد باشین...