X
تبلیغات
رایتل
عرض حالی چند!!

 

 

تا حالا شده تو زندگیت به چیزی فخر بفروشی اما بنا بخاطر برداشتهای 

غلط و بعضاً خرافاتی و خطر آفرین از خیرش بگذری و حتی 

نخواهی نامی هم ازش جایی برده بشه؟!تعجب

در آستانه چهار شنبه آخر سال هستیم.!. 

چهار شنبه سوری برای مردم این سرزمین مملو بود 

از شادی و دور کردن غم و غصه از جامعه.  

mojmoj

یادش بخیر غروب سه شنبه آخر سال که از راه میرسید جوونها میرفتن 

طرف صحرا و بوته ای چیده و به محله و کوی خود باز گشته و هنگام 

شب بوته ها را اتیش میزدند و همگی شاد و خوشحال میخوندند که: 

نگرانغم برو شادی بیا...محنت برو  روزی بیا لبخند

بعد از روی آتیش میپریدند و از خدا طلب میکردند: 

رخسار زردشون را تبدیل به سرخی و طراوت کنه: 

زردی من از تو  سرخی تو از من

 

اما امروز چهار شنبه سوری شده مُخل آسایش و آرامش و امنیت جامعه

 

از اون مراسم و آیینی که هر بخش و قسمتش دارای مفاهیمی خاص 

بود چی برامون مونده؟!.کوزه ای میشکستند برای اینکه سال نو از

کوزه های کهنه آب ننوشند!!.به مرور زمان داخل همون کوزه(زمان ما) 

گوگرد یا آتش زنه ای قرار میدادند برای نشاط آفرینی.اما حالا چی؟!. 

آخه اینم شد ترقه و فشفشه بازی؟؟ 

 

خب یه دفعه خودتونو دار بزنیدتا جمع زیادی ازدستتون راحت بشن!

بهتره تا اینکه مادرای بیچاره تنشون بلرزه و ذره ذره آب بشن

و از خدا بخوان زودتر این شب تموم بشه   

به یزدان اگر ما خرد داشتیم..کجا این سرانجام بد داشتیم؟!.

 

همیشه سعی میکردم کامنت محبت آمیز هیچ دوستی را بی پاسخ 

نذارم.!.حتی اگر نت نبودم و یا دسترسی به اینترنت برام سخت بود، 

بالاخره در حد یه سلام و احوالپرسی محال بود به دوستان سر نزنم. 

همیشه هم از کسانیکه به هر دلیلی جوابمو نمیدادن دلخور میشدم! 

تا اینکه: آمد به سرم از آنچه میترسیدم  

طی هفته گذشته شرمنده تموم دوستانی شدم که 

بارها و بارها اومدن و بعلت خونه تکونی و درگیری نتونستم 

جوابشون را بدم شرمندهخجالت

آره..من زی زی گولو.!مغرور.یا همون که تو گفتی: ز . ذچشمک

اصلا من خود ِ زین الدین زیدانم.!.پلکخوب شد؟؟!! شیطان  قهقهه   

 

ضمن عذرخواهی از همگی.خجالتاز امشب سعی میکنم با حضور در 

وبلاگ عزیزان و به تناوب پاسخ گوی گوشه ای از محبتتون باشم. قلب 

خاطره زیر که نقل قولی ست از دکتر شریعتی را بد ندیدم به 

عنوان حُسن ختام و وصف حال خود تقدیم شما کنم: چشمک 

کلاس پنجم بودم پسر درشت اندامی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر ِ 

تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل.!! تعجب

اول آنکه کچل بود !، دوم آنکه سیگار می کشید و سوم اینکه 

 در آن سن و سال زن داشت !.تعجب.. چند سالی گذشت .  

یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم 

در حالی که خودم زن داشتم ، سیگار می کشیدم و کچل بودم.!.چشمکشیطان

 از دلم تا لب ِایوان شما راهی نیست نیمه جانی ست دراین فاصله قربان ِشما

زنده باشید و سلامت..تا بعد..یاعلی مدد..قاصدک

+نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند 1388ساعت06:59توسط ♥قاصدک♥ | ♥نوازشی بیادگار♥ (47)