X
تبلیغات
رایتل
وقت نداریم.!!

سلام.امشب اومدم آپ کنم که دیدم نمیتونم با دیدن فیلم سینمایی*روز سوم*که بمناسبت 

آزادسازی خرمشهر از سیمای ملی پخش شد از کنار این واقعهء مهم بی تفاوت بگذرم! 

نوجوانی شانزده ساله بودم که در چنین روزی این خبر توجهم را جلب کرد: 

شنوندگان عزیز توجه فرمایید  شنوندگان عزیز توجه فرمایید 

*غزل قاصدک*خرمشهر..شهر خون..آزاد شد  *غزل قاصدک*

 چنین جمعیت زیادی که توی شهر مشغول شادمانی و سرور بودند را فقط در روز 

26 آذر 57 و با فرار محمدرضا پهلوی دیده بودم.البته توتظاهرات علیه رژیم هم دیده بودم 

اما نه مثل این..یک کارناوال عظیم و ملی..حق هم داشتند.آخه همون روزی که رادیو سقوط 

خرمشهر را اعلام کرد بغضی عجیب در گلوی شهرها نشسته بود و اینک رسیده بود ایام ظفر 

 

   

ضمن تبریک این روز بزرگ به عموم ایرانیان عاشق مام وطن؛ وظیفه دارم که به هر 

مناسبتی یادی از شقایقهای سفرکرده بکنم.!.چرا که امروزآسایش و ایمنی خانه و کاشانه مان 

مدیون تلاش و ازخودگذشتگی شهدای هشت سال دفاع مقدس است. 

ولی افسوس..افسوس ! درحالی کوفیان را لعن میکنیم که فراموشی مان باعث میشه  

گاهاً کوفیان ما را مقتدای خویش بپندارند!! 

امروز برای شهدا وقت نداریم ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه استما بهرملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل مااندازه یک قبله دعا ، وقت نداریم
در کوفه تن ،غیرت ما خانه نشین استبهر سفر کرب و بلا ، وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شد ه از زردای سرخ ، گل لاله ، تو را وقت نداریم
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریمخوب است،ولی حیف که ماوقت نداریم
   

ضمن گرامیداشت یاد و خاطر شهدای دفاع مقدس، قطعه شعر زیر را هم که دوستی عزیز و 

گرامی در آغازین روزهای آشنایی بعنوان هدیه برام گذاشت را تقدیم میکنم به: 

جانبازان شیمیایی و همسران و فرزندان آنان، شهیدان خاموش و بی ادعای میهن


تخت یک و اطاق چهار صد و هفتدکتر اومد،نسخه نوشت،داد و رفت
دستای خالیمو ندید،و رد شدطرز نگاش منو گزید،و رد شد
بابام رفیق تانکه و تفنگهبابام،اگه مریضه،مرد جنگه
هنوز صدای سرفه هاش می اومد 

تخت یک اطاق چهار صد وهفتنسخشو،دکترش به من داد و رفت 

 مامان دیگه یه پوست و استخونهچشمش پر ِاشکه،یه کاسه خونه
تا اخرش خودم  می رم یک تنهقلکمو می شکنم اون نشکنه 

خدا خدا،جونمی جون،چقد پول!! کپسول اکسیژن و قرص و آمپول
تخت یک و اطاق چهار صد وهفت من اومدم ،بابا، ولی یهو رفت 

پیش خدا جاش از زمین بهتره نبودنش بمون چه بد می گذره
با دست پر اومدمو حیف که نیس یه تخت خالی ومنو،چشم خیس 

قلکمو شکستم اما دلم...حالا چه جور تا بکنم با دلم
تخت یک اطاق چهار صد وهفت دکتر اومد..من اومدم .. بابا رفت
 

 

پ.ن: توصیه میکنم حتی اگر حال خوشی بهتون دست نمیده! 

با کلیک روی عکسهای جانبازان شیمیایی در ابعاد بزرگتر ببینید! 

بلکه کمی درنگ کردیم و حس کردیم، غم نهفته در چشمهای این مادر و کودک را.!!

زنده باشید و سلامت...تابعد...یاعلی مدد 

امروز نوشت:جهت اطلاع دوستان میگم: اون جانباز نه کلکسیونره که بخواد جعبه های قرص 

ودارو را جمع کنه و نه محتکر که برای روزمبادا  گرونتر بفروشه و صاحب باغ و ویلایی بشه!! 

تموم آدمها تو این دیار اراده کنند هر دارویی را میتونند تهیه کنند ولی جانبازان باید پوکه و جعبهء خالیه 

 داروی قبل را تحویل بدهند تا داروی جدید را بگیرند!!. درغیر این صورت مسند نشینان !فکر میکنن: 

جانبازان داروهاشون را در بازار آزاد دارن میفروشند.!. 

تو این مملکت همه متهم و مظنونند مگر اینکه خلافش ثابت بشه!!.والله اعلم.

+نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد 1389ساعت05:32توسط ♥قاصدک♥ | ♥نوازشی بیادگار♥ (86)